دستم به دامانت فلک ؛از غُصه بیمارم هنوز
دست بردار از سرم؛زرد است رُخسارم هنوز
شِڪوه هـا دارد دلـم ؛ از چَرخشِ پَـرگارِ تــو
تُخمِ نفرت در دل و در سینه می کارم هنـوز
نـالـه هـایـم در دلِ سنـگِ تــو تَـاثیری نـکـرد
فتنه کمتر کن که من ؛ از ناله سرشارم هنوز
با دشنهِٔ خونین خود ؛ صد زخم برجانم زدی
از تــو و ایــن گونــه رفتارت دل آزارم هنـوز
آرزو هایـم همه بــا دستِ تـــو بــر بــاد رفت
اشک حسرت میچکد از چشمِ خونبارم هنوز
بشکــند دستت فلــک ؛سنـگِ بی مهری مـزن
در میــان دوسـتان ؛سلطان و سالارم هنــوز
زیـرِ چرخت پیکرم از ترسِ نُومیدی شکست
بیش ازین خـوارم مکن ؛ که آرزو دارم هنـوز
سالها بیهوده رفت و دل به نومیدی شکست
بی نـوا من کَانـدرین خــانــه گرفتارم هنــوز
قصه کوتـه می کنم ؛ دیـگر نمی گویم سخن
ور نـه ای پیرِ فلک ؛ من حـرف ها دارم هنوز
#عباس_محقق
غزل(زیر بیرون کنم)...ما را در سایت غزل(زیر بیرون کنم) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 73