ابروانت خُـون فشان ، پُشتِ پلکِ دیـده گان
تیغِ چشمت را نهان ؛ در ناوکِ مـُـژگان کشید
قـامتت ســـروِ روان ؛ در شاه بیتِ شاعــران
پیـکرت را دلستان ؛ در دفتر و دیـوان کشید
بـلبــلان را نغمه خـــوان ؛ در گلستــانِ جهان
غُنچه ها را گُلفِشان ؛ روی لبت خندان کشید
بر سایـــه سارِ آفتاب ؛ جِـلوه گر شد ماهتاب
یک قلم با آب و تاب ؛ زیبا رُخَت تابان کشید
خنــده هایـت دلنشین ؛ پُشتِ نِقابِ مَخمَلیـن
گیسوان را پُر زِچین برچهره ات لغزان کشید
در پهن دشت ِ بیستون ؛ لالـــه ها را واژگُـون
عشق راباخاک و خون؛برقلبِ عاشقان کشید
طبعِ شیرینِ " مُحقق " با عسل مخـلوط کرد
شهدِ چَشمانِ تـــو را ؛ برکاغـــذِ الــوان کشید
#عباس_محقق
ما را در سایت غزل(زیر بیرون کنم) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 95