خنده زنان و شادمـان ؛ آن دِلستان آمده بود
با ادب و فَضل و کمال ؛ آیتی ازحُسنِ جَمال
شُوریده و شیدا و مست؛از آسمان آمده بود
در پی دلجُــویی زِ من ، مُــوجِ گیسویش رها
شانه بــر زُلفِ چَمان ؛ سروِ روان آمــده بــود
بـــه تماشا گــهِ راز ؛ بـا دفتری از آیتِ عشق
نجوا کنان ونغمه خوان،ازکَهکِشان آمده بود
مَلَـکی از جنس بشر ، قاصـدی از سوی خدا
هم"شَمس"بود هم" قمر"از لامکان آمده بود
تندیسِ آن سلطانِ عشق ؛ بهرِ آرامش جـــان
مــاه روئی مهربــان ، آرامِ جــان آمــده بــود
ازچشمه ی جوشانِ عشق؛ تا سرا پرده ی دل
بـر پیکرِ بیجانِ من ؛ روحِ و روان آمــده بود
شعرِ "محقق " لنگری ؛ بر آسمان افـکنده بود
مُشک فِشان وگل فِشان؛با قُدسیان آمده بود
#عباس_محقق
ما را در سایت غزل(زیر بیرون کنم) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 98