تو به سودای دلِ ؛غــم زده باز آمـــده ای
واله و شیدا شده ای؛بر سرِ ناز آمــــده ای
بوی گل آمد ازچمن؛گویا که تو غنچه دهن
به باغِ انتظارِ مـن ؛ با ســـروِ نازآمــــده ای
جان به فدای قدمت ،گرنکنم پس چه کنم
که تو شیرین دهـن از ، راهِ دراز آمـــده ای
بی قراری های دل با زلفِ تو پیوند خورد
بی خبر بردی و خون کردی و باز آمده ای
تــو که آتش زده ای دین ودل و سجاده را
در شگفتم که چرا سوی حـــجاز آمـــدهای
بالِ پــروازم شکستی ؛ خاطــرم آزرده شد
وین خـاطر آزرده را ؛ راز و نیــاز آمده ای
پی تاراج دلم آمده ای یا زِ درِ صلح و صفا
کشته گان ستمت را ؛ به فـــراز آمـــده ای
گُلشن رازِ " مُحقّق "سوخت در آتشِ عشق
بَخت خواب آلوده را،به خوابِ ناز آمدهای
#عباس_محقق
ما را در سایت غزل(زیر بیرون کنم) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 94